امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

اميرحسين و جوجو

سلامممممم پسر خوب و خوشگلم خيلي اين روزها دارم برات دير به دير آپ ميكنم ميدونم اما خيلي سرو شلوغ بوده اين روزها و نتونستم بيام برات آپ كنم مموري دوربين هم پر بود از عكسهاي خالي نشده ايي كه رم ريدرو توسط شما پسر شيطون خوردو خمير شده بود و به همين دليل اصلا نتونستم بيام برات پست جديد بزارم .تقريبا يك ماه پيش رفته بودم تره بار خريد همين جور كه داشتيم ميرفتيم تو راه يه آقايي نشسته بود و هي جوجو ميفروخت تا ديدي گفتي مامان منم ميخوام من اولش نميخواستم بخرم آخه جوجوها زود ميميرن گناه دارن ديگه شما اصرار كردي و منم تن به خواسته شما دادم و دوتا خريديم كه زياد جيك جيك نكنن خلاصه اينكه همون روز اول يكي از جوجوها رو بردي با آب يخ شستي منم تو آشپزخونه م...
22 شهريور 1391

يه پسر شيطون

سلامممممم عزيزم بالاخره جنسيتت مشخص شد توي هفته 17 بارداري روز پنجم رفتم سونوگرافي به آقاي دكتر گفتم اول از همه جنسيت رو بگو كه خيلي عجله دارم بيچاره دكتر هم سري بهم گفت كه يه پسر شيطون ديگه هميشه فكر ميكردم بچه دومم دخمل باشه اما خوب قسمت ما اين بود يه پسر شيطون ديگه حالا بايد به فكر يه اسم برات باشم كه به اسم داداش اميرحسين جون هم بياد
18 شهريور 1391

مهمون داريم

سلام دختر يا پسر گلم اين هفته مهمون داشتم و از اونجايي كه مامانم نميدونه من باردارم و بهش نگفتم براي همين هم تا الان نتونستم سونو برم و جنسيتت بدونم ايشالا هفته آينده بتونم برم .سه شنبه با مامان جون و خاله ستايش و داداش جوني رفتيم بازار واي از كنار سيسموني فروشها رد ميشدم اينقدر دلم ميخواست حالا كه اونجام يه چند دستي بخرم اما نميشد مامانم باهام بود اما گذاشتم يه وقتي كه خودم تنها ميرم بازار يه عالمه خريد كنم خيلي دوست دارم زود نه ماه تموم شه و بياي پيشمون.
9 شهريور 1391

خوابت رو ميبينم

عزيزم هنوز نميدونم خملي يا پسملي اما خوب خيلي دوست دارم دختر باشي پريشب خوابت رو ديدم ديشب هم خوابت رو ديدم ديشب خوابه خيلي برام عجيب بود.تو خواب ديدم كه يه جايي وايساده بودم و داشتم از يه وانتي خريد ميكردم يهو يكي از دوستان دوران راهنماييم با خواهرش ديدم خيلي عجيب بود چون من فراموش كرده بودم با كيا دوست بودم اونموقع ،خلاصه اينكه دوستم و ديدم كه ذل زده بهم و باتعجب خيلي زياد داره مياد طرفم وقتي رسيد پيشم با لبخند بهش گفتم منو ميشناسي ؟اونم گفت آره كه ميشناسمت از اوضاع و احوالش پرسيدم حتي ازش پرسيدم چندتا بچه داره!كه اونم گفت دو تا و خواهرش كه كنارش وايساده بود باردار بود از خواهرش پرسيدم بچه ات چيه بهم گفت ميگن پسره!(اون قديما چون سونو و اين...
2 شهريور 1391

اولين صداي ضربان قلب

سلام هنوز نميدونم دخملي يا پسملي ، ديروز به داداش امير حسين گفتم ميخوام برم پيش دكتر آلوچه مياي با خوشحالي قبول كرد به اين دل و اميد كه دكتر منو سونوگرافي كنه و داداشي يه بار ديگه شما رو از تو مانيتور ببينه و هي در مورد آلوچه صحبت كنه. ديشب ساعت 8.15 نوبت داشتم تا نوبتمون شد ساعت 9 شد كلي داداشي از شما( آلوچه)با خانوم منشي صحبت كرد و همش ميگفت مامانم آلوچه خورده خلاصه وقتي نوبتمون شد و رفتيم تو اميرحسين با دكتر سلام كردو گفت كه ميخواد آلوچه رو از تو مانيتورببينه چه شوق و ذوقي داره اين داداش هر روز بيشتر ميشه بر خلاف تصور خودم كه فكر ميكردم زياد با اين مسئله كنار نياد اما در كل داداشي خيلي پسر خوش قلبيه،من رو تخت دراز كشيدم و دكتر روي شكمم د...
26 مرداد 1391

دومين سونو در 9 هفتگي

ني ني گلم دومين سونو رو تاريخ 20/04/91 كه انجام دادم داداش اميرحسين رو با خودم بردم چقدر دكتر وقتي داداشي رو ديد خوشحال شد بعد از اينكه داداشي رو دنيا آورد اين دومين بار بود كه ميديدش اونموقع خيلي كوچولو بود خيلي دكتر خوشحال شد به داداش ميگفت من دكترت بودم تورو دنيا آوردم اما خوب داداشي هنوز زياد نميدونه اين چيزها رو خلاصه وقتي خواستم سونو انجام بدم داداشي ميگفت چرا مامان خوابيدي مگه دلت درد ميكنه لباست زدي بالا؟ اين چيه دكتر رو شكم مامانم ميكشي ؟ وخيلي سوالات ديگه كه دكتر علي بابايي زحمت كشيدن و به همه سوالات جواب دادن و گفت مامانت آلوچه خورده با هسته ،هسته تو شكمش گير كرده بعد كم كم هسته بزرگ ميشه من در ميارم هسته رو. از همون موقع به بعد ه...
19 مرداد 1391

چند تا عكس

اميرحسين شيطون خيلي دوست داره وقتي ماماني داره تو آشپزخونه كارهاش رو انجام ميده بياد همون جا بازي كنه بيچاره آقا گاوه له شد ...
18 مرداد 1391

پسر شيطون

سلام پسرم خوبي ؟اين كه ميگن وقتي بچه ها تو خونه صداشون نياد ببين داره چه شيطوني ميكنه راسته ها مثلا خودت چند شب پيش حسابي داشتي تو خونه ورجه وورجه ميكردي يهو صدايي ازت نيومد اومدم تو آشپزخونه كه از يخچال آب بردارم بخورم ديدم بلههههه اميرحسين كنترل قطارش رو برداشته كشوهاي كابينت رو باز گذاشته و يه چاقو پيدا كرده و داره با نوك چاقو پيچهاي كنترلش رو وا ميكنه.من هاج واج نگات ميكردم تازه شما در عين خونسردي تمام داشتي بهم توضيح ميدادي همه پيچهاش رو باز كردي اون پيچ وسطيه نميتوني باز كني مياي كمكم ازم درخواست كمك هم داشتي بهت گفتم اميرحسين چرا به چاقو دست زدي خيلي خطرناكه خداي ناكرده يهو دستت ببره چي؟ اما شما ميگفتي خوب حالا بزار اين پيچ رو باز ...
13 مرداد 1391

اينم از كارتن بن تن

اميرحسين خوبم ديگه كلاس زبان نميبرمت همون كه مهد ميري فكر كنم برات كافي باشه آخه يه چند مدتي ميشه كه زياد حوصله كلاس رفتن نداري و اصلا تو كلاس حواست جمع نميكني اين قضيه رو مربي موسيقيت به من گفت مربي زبانت هم همين رو گفت و منم خيلي از اين قضيه ناراحت شدم كه چه چيز باعث شده اينجوري بشي آخه شما خيلي موسيقي و زبان دوست داري،به اين نتيجه رسيدم كه ديگه اصلا اصلا بهت اجازه ندم كارتن بن تن نگاه كني كه خيلي روت تاثير منفي گذاشته بود همش ميخواستي خودت رو عين شخصيت بن تن جا بدي تو كلاس موسيقي همش همين كار رو ميكردي مرتب به بچه ها ميگفتي كه ميخواي موجود يخي بشي يا نميدونم از اين هيولاهايي كه بن تن ميشد مقصر اصلي هم منم كه بدون اينكه بدونم اصلا بن تن چي...
8 مرداد 1391

بي عنوان

هرچي فكر كردم چه عنواني بزارم ديدم همش تكراريه مثل پارك رفتنمون كه خيلي تكراريه امروز عصرهم رفتيم پارك و شما هم بازي كردي براي خودت درحد ناي آخر، همه مردمي كه اومده بودن جالب بود به خاطر اينكه فردا روز اول رمضان هست همه چي آورده بودن و يه بخور بخوري بود خيلي جالب بود بعضي ها هم كه روزه بودن افطاري اومده بودن پارك .اين تابستون خيلي داره بهت خوش ميگزره ها من بيچاره هر عصر بايد ببرمت پارك شما هم كه هرچقدرامكانات تو خونه باشه حوصله ات سرميره و پارك جز برنامه روزانه است.يه مدتي تصميم داشتم بزارمت كلاس خلاقيت آخه اصلا نقاشي بلد نيستي خوب،يه جورايي دوست نداري ديدم اذيت ميشي اونم بيخيال شدم و اين تابستون رو طبق ميل شما پيش ميرم واميدوارم كه بهت خوش ...
30 تير 1391